تبليغاتX
تن ها

سلام

یه چیزهایی من دیدم که ...شاید هم یه چیزهایی شما دیدید که ...

پدر و مادری که نوزادیک روزه شون رو بگذارند تو حیاط بیمارستان ، روی چمنها ، پشت گلها و فرار کنند ؛ دیدید ؟ من دیدم

جوونی که مادرش رو به قصد کشت ، کتک بزنه ؛ دیدید ؟ من دیدم

بچه یک ماهه ای رو که توی بیابون رها کرده باشند و به تنش کرم افتاده باشه ؛ دیدید ؟ من دیدم

مادری که با چاقو زده باشه تو قلب نوجوونش و کشته باشدش دیدید ؟ من دیدم

فرزندانی رو که والدین پیرشون رو مخصوصاً خیلی دیر میارند بیمارستان که بلکه نشه براشون کاری کرد ؛ دیدید ؟ من دیدم

معتادهای کنار خیابون ، یخ زده ؛ دیدید ؟ من دیدم

بچه هایی رو که به منظور گدایی و به زور خواب آور و مخدر کنار خیابون دراز میکنند ؛ دیدید ؟ من دیدم

نوزاد معتاد ؛ دیدید ؟ من دیدم

افرا مسنی رو که به خاطر اینکه دیگه بچه هاشون حاضر نیستند ازشون نگهداری کنند و مراجعه میکنند بیمارستان و التماس میکنند که بستریشون کنی ؛ دیدید ؟ من دیدم

کوره پز خونه ؛ دیدید ؟ من دیدم

نشئه دیدید ؟ دزد دیدید ؟ خمار دیدید ؟ قاتل دیدید ؟ ...

جنازه دیدید ؟ من دیدم . خیلی هم دیدم . همه شون یه شکل هستند . همه شون

داستان واقعی استیصال رو که قبلاً نوشتم خوندید ؟ همون زن و مرد افغانی . اگر نخوندید ، حتماً بخونیدش ... اما حالا یه قضیه دیگه رو براتون میگم :

یادمه . دانشجو بودم . تو بخش اطفال . یه اتاقی بود که مخصوص بچه هایی بود که به علت اسهال و استفراغ بستری شده بودند . یه روز ، یکی از مادرها رو دیدم که خیلی ناراحت بود . سنش هم کم بود . شاید 17 - 18 سال بیشتر نداشت . پرسیدم : چی شده ؟ گفت : پول ندارم برای بچه م شیر خشک بخرم ( یه شیر خشک مخصوص که البته خیلی هم گرون نبود . فکر کنم اون موقع هر قوطی 1000 تومان بود ) گفتم : خب شوهرت کجاست ؟ گفت : پاسداره . رفته ماموریت ( گفت کجا ولی یادم نیست ) گفتم : خبر داره که بچه مریضه ؟ گفت : نه . گفتم : خبرش کن . گفت : نمیتونم . بهش دسترسی ندارم . گفتم : خب . دوستی ، فامیلی ، کسی نداری که کمکت کنند ؟ گفت تو این شهر غریبه هستم . تا الان هم از پولی که از همسایه قرض گرفتم خرج کردم . دیگه هیچی ندارم . گفتم : تو این اتاق که بچه تو بستری شده ، 6-7 تا دیگه بچه هم هست . اونها هم از همین شیر مصرف میکنند . از اونها بگیر ( از مادراشون ) گفت : بهشون گفتم ، ندادند . هر چی خواهش کردم ، ندادند................................. راست میگفت . اون مادرها ...........

میدونید . همیشه باید برای کارها ، بهانه موجهی وجود داشته باشه . مثلاً با کسی اگر دوست میشید ، یا باید خوب بخونه ، یا خوب تار بزنه ! این یک واقعیته . رو همین حساب هم باید به محیطمون یه جورایی دلخوشی داشته باشیم . به هر چیزی که اطراف ما هست . من نمیدونم الان دلم رو به چی خوش کنم ؟! در سیاست خارجی موفق بودیم ؟ تحریم سیاسی و اقتصادی نشدیم ؟ چهار تا آدم حسابی دور و برمون جمع کردیم ؟ وجهه بین المللی کسب کردیم ؟ که نه .... پس صداش که خوب نیست . حالا بیا داخل رو نگاه کن . غرق در شادی و سرور هستیم ؟ امنیت اقتصادی داریم ؟ آرامش خاطر داریم ؟ آینده روشن و موجهی داریم ؟ تکنولوژی ساختیم ؟ تولید علم کردیم ؟ آزادی معقول داریم ؟ ( خیلی باحاله . حتما بارها تو عمرتون بچه خر کردید ! حالا شده حکایت بالا و پایین . فوکول دختره بیرون باشه که پسره خفه بشه و بالعکس ! ) . حالا بیا وتماشا کن ...

از غرب که مدعی داشتیم . از شمال که همین حالاش هم داریم . از جنوب هم همینطور . خدا قسمت شرقی رو به خیر کنه ... آخه آدم اینقدر بی عرضه و بی مایه ؟ اینقدر ... اگر صدای این وبلاگ نویسها در نیومده بود که الان رسماً باید به زبان شیرین عربی شنا میکردیم!! . اگر غیرت جوونهای 20 سال پیش نبود که باید دشداشه میپوشیدیم . حضرت عباسی آخرت درست و حسابی هم نداریم . خودتون هم قبول دارید . خودشون هم میدونند . فقط به روی مبارک نمیارند مبادا دماغشون مشکل پیدا کنه !

بگذریم ......بهتره خفه بشم ...

به امید کامیابی و بهروزی

 

+ نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه بیست و هشتم دی 1383 و ساعت 20:5 |

خسته م ... از تکرار بیهوده روزها خسته م ... از تنهایی خسته م ... از سگ دو زدن و به جایی نرسیدن خسته م ... از مقایسه کردن خودم که بعد از 20 سال درس خوندن چیزی ندارم با فلان دلال بیسوادی که مردم هم نگاه به ماشینش و خونه ش و حساب بانکیش میکنند خسته م ... از ناتوانی خودم خسته م ... از ظلمی که بهم شده خسته م ... از این تفکر بیهوده ولی واقعی که با شرافت به چیزی نخواهم رسید خسته م .............. از خودم خسته م

+ نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1383 و ساعت 8:39 |
سلام
فعلا برای سرزدن به وبلاگ من اینجا رو ببینید تا بعد که درست و حسابی اثاث کشی کنم .
+ نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه یکم دی 1383 و ساعت 21:35 |