تبليغاتX
تن ها

سلام

-- آدمی که تکلیفش با خودش معلوم نیست ، چطور میتونه انتظار داشته باشه تکلیفش با دیگران مشخص باشه ؟!

-- من برای چی اینجا مینویسم ؟ برای اینکه نوشته باشم یا برای اینکه کسی بخونه ؟

-- و هزار حرف ناگفته دیگه

** به علل فوق ؛ و با عرض پوزش از دوستان ، لینکها رو حذف میکنم .

** ایضاً به علل فوق و با شرمندگی از خودم نظرخواهی رو هم میبندم .

-- گفتم : من حالم میزون نیست . روی مود خوبی نیستم . گفت : چته ؟ حرف بزن . گفتم میدونی که ، بارها هم گفتم ، اینجور مواقع حوصله حرف زدن هم ندارم . گفت : پس چرا فلان جا حرف زدی ؟! فقط حوصله من رو نداری ؟ گفتم : من جایی حرف نزدم . تهمت نزن . گفت : تو که حال نداری ، تو که وقت نداری ، تو که کار داری ، تو که خسته هستی ؛ اصلاً چرا با من دوست شدی؟ گفتم : ببخشید ، غلط کردم ، گه خوردم . گفت : این چه طرز حرف زدنه ؟ گفتم : با خودم هستم . به تو که چیزی نمیگم . من اشتباه کردم . گفت : آدم با نوکرش هم اینجوری حرف نمیزنه . گفتم : حرفهایی که زدم ، معنی حرف خودت بود . تلویحاً گفتی که وقتی حالت خوب نیست و کار داری و وقت نداری و ... غلط کردی با من دوست شدی ... گفت : دیگه با من حرف نزن ... گفتم : خداحافظ

-- این چند وقته ؛ با جابجایی موقت محل کارم ، متوجه شدم که آدمها 3 جور هستند . دسته اول اونهایی هستند که در نهایت فقر فرهنگی و اقتصادی به سر میبرند . اینها خودشون هم قبول دارند . لذا مثل یک بره رام هستند و هر توصیه ای رو قبول میکنند . دسته دوم آدمهایی هستند که در رفاه فرهنگی خوبی هستند . با اینها هم خوب میشه کنار اومد . چون میدونند که خیلی از چیزها رو نمیدونند و باید به حرف متخصص گوش کرد . اما امان از دسته سوم که بین اینها هستند . یه کمی میدونند و از نظر اقتصادی هم در وسط طیف هستند . فکر میکنند که همه چیز بلدنند . خدا رو هم بنده نیستند .

-- دیروز توی بیمارستان ؛ یک خانمی رو که تصادف کرده بود و ضربه مغزی هم شده بود آوردند . باید اعزام میشد برای انجام سی تی اسکن و جراحی مغز و اعصاب . شوهر اون خانم ، گفت که النگوهای زنش رو قیچی کنیم که فورا تبدیلشون کنه به پول تا بتونه کارای زنش رو انجام بده . آخه پول نداشت ...

-- ای تف ...

-- سربازان آمریکایی مستقر در تایلند ، ماهیانه 150000 دلار حقوق میگیرند .

-- کسی میدونه هزینه ای که شده بود که سران اپک در شمال ایران جمع بشند و بعداً به اصفهان تبدیل شد و همه اون هزینه ها رفت به باد ؛ چقدر بود ؟

-- بعضی از اشتباهات ؛ تا آخر عمر نتیجه ش رو میبینی و جلو چشمته و عذابت میده . مواظب باش اگر هم اشتباه میکنی ؛ از اونها نباشه .

-- و هزار حرف مزخرف دیگه .

+ نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه سی ام فروردین 1384 و ساعت 1:7 |

باز پنجشنبه شب و تنهایی ... اَه ...بگذریم

یه خاطره بامزه براتون تعریف کنم . البته اگر یه کمی بی ادبی بود از همین حالا عذرخواهی من رو قبول کنید . و اما خاطره مربوط میشه به دوران دانشجویی . خیلی به جزئیات کار نمیپردازم . فقط این رو بگم که رفته بودم دانشگاه . یه دوستی رو هم اونجا دیدم . اونهم اومده بود کار اداری داشت . حالا کارش چی بود ؟ این بود : این رفیق شفیق ما از یه شهر دیگه به طور مهمان اومده بود و یکی دو ترم رو تو این دانشگاه مهمان بود . حالا که تموم شده بود ، بالاجبار باید برمیگشت به دانشگاه مبدأ . این هم رفته بود از یکی دو نفر توصیه و سفارش آورده بود و میخواست که همینجوری ، بقیه درسش رو هم تو این دانشگاه باشه . یه بنده خدایی مسئول آموزش بود . این بنده خدا از اون آدمهای هیجانی و داغ بود ! باور کنید روزی 10 بار فقط با دانشجوهای مختلف دعواش میشد ! این دوست ما هم کارش به این گیر کرده بود . با هم رفتیم توی اتاقش . چند نفر دیگه هم اونجا بودند و داشتند یه فرمهایی رو پر میکردند . یه اتاق نسبتا بزرگ بود که مراجعین دورتا دور نشسته بودند روی صندلی . من کارم رو انجام دادم و ایستادم کنار تا دوستم هم مشکلش رو مطرح کنه . مسئول آموزش هم که از قبل داستان این دوست ما رو میدونست ، به هیچ عنوان زیر بار نمیرفت . خیلی تند تند و با حرارت میگفت : ببین عزیز من ، 2 ترم اینجا مهمون بودی ، تموم شد . الان هم باز اگر دستور و نامه بیاری ، قبولت میکنیم . وگرنه از این و اون توصیه قبول نمیکنیم .اینجوری نمیشه ... حالا این حرفها رو هم خیلی تند تند داشت ادا میکرد . آخرش اضافه کرد : اگر نامه آوردی تشریف بیار اینجا ، ( خواست بگه قدم رو تخم چشم ما ؛ اما از بس داغ شده بود و آمپر هیجاناتش زده بود بالا ؛ گفت :) تخمت روی چشم ما !!!!!!!!!!!!!! وای خدای من . من نزدیک بود از خنده منفجر بشم . از بس هم تند تند این جملات رو میگفت که کمتر کسی متوجه این سوتی شد . سریع از اتاق رفتم بیرون و دلم رو گرفتم . حالا نخند ، کی بخند .....

یادش به خیر . دوران دانشجویی چه خاطراتی بود . همیشه یاد گذشته ها به خیر ... البته نه همیشه !!!

باورم نمیشد وقتی هر از چندگاهی میشنیدم که فلان همکلاسیمون بر اثر سکته قلبی مرد ؛ اون یکی سکته مغزی کرد ؛ اون یکی رو به جرم سیاسی اعدام کردند ؛ اون یکی ... اون یکی ... اون یکی ... یاد خاطرات مشرکمون میافتادم . سر کلاس دخترها رو اذیت میکردیم . سر به سر همیدیگر میگذاشتیم . یادمه که مینشستم ته کلاس ، استاد برای خودش درس میداد و منهم همکلاسیهای خودمون رو در حالات مختلف نقاشی میکرد - یا بهتر بگم - کاریکاتورشون رو میکشیدم . نقاشی هم که بلد نبودم ، اما موضوعات جالبی انتخاب میشد . اون وقت نشون لش و لوشهای بغل دستیم میدادم و اونها هم میرفتند زیر صندلیها و دِ بخند ... یادمه کلاس پاتولوژی عملی داشتیم . زمستون هم بود . صبح ساعت 6 با دار و دسته لش و لوشها میرفتیم حلیم . صبح زود جمعه . بعدش هم کلاس . یه استاد لوس هم داشتیم که میومد سرکلاس ( آزمایشگاه ) اولش گردنش رو کج میکرد و دستهاش رو به هم جفت میکرد ( هر کسی نمیدونست فکر میکرد که همین حالا داره بهش وحی میشه ! ) و با آوای حزن انگیزی میگفت : امروز روز آقا امام زمانه . صدقه بدید . لازم نیست حتما به کس دیگری صدقه بدید ! از این جیبتون پول رو در بیارید و نیت کنید که در راه رضای خدا به خودم صدقه میدم و بگذارید تو اون جیبتون !!!! جدی هم میگفت . نه اینکه شوخی یا مسخره بازی در بیاره !

خلاصه دورانی بود . یادش بخیر .

یه خاطره تلخ دیگه هم دارم که هیچوقت از یادم نمیره . یادم نیست ، شاید قبلاً هم گفته باشم . ولی باز هم میگم :

یه بیمار دیالیزی بود که چند دفعه اومده بود بیمارستان و دیگه میشناختیمش . زنش هم باهاش میومد . زنش خیلی مهربون بود . نمیدونم چطور میشه مهربونیش رو توصیف کرد . ولی این احساس ، شدیداً به من القاء میشد . یه شب اومدند . مثل بیشتر اوقات با تنگی نفس . مَرده بد جوری ناله میکرد . التماسمون میکرد . قسم میداد . ما هم که درواقع - اون موقع - نخودی بودیم و کار زیادی از دستمون بر نمیومد و کار اصلی رو پزشکهای اورژانس انجام میداند . حداقل حرفهاش رو میشنیدیم . مَرده هی قسم میداد و زنش هم میگفت که قسم نده . خوب نیست . تا نصفه های شب . دیگه ساعت خواب ما رسیده بود . رفتم خوابیدم . اتاق استراحت ما نزدیک اورژانس بود . توی خواب و بیداری صدای زجه زنی رو شنیدم ... صبح که پرس و جو کردم ، متوجه شدم که خودش بوده ...

لعنت به این شب جمعه ...

حالا هی بشین ببین این آدمکهِ ، کی نیشش باز میشه و رنگش زرد ، یا اینکه یه پنجره باز بشه و بلرزه و صدای دنگ بیاد .............

+ نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384 و ساعت 19:18 |

سلام و سلام و سلام

--- دیروز توی یک جمعی بودیم ، یه نفر سوال کرد که : چه چیزی شما رو واقعاً خوشحال میکنه ؟! ... البته منهم مثل بقیه یه جوابی دادم . ولی واقعا چی چیزی ما رو از ته دل خوشحال میکنه ؟ تا حالا بهش فکر کردید ؟ دیروز تا حالا یه کمی فکر من رو به خودش مشغول کرده . چی ؟ ... راستی ما آدمهای خیلی ضعیفی هستیم . یعنی آدمها کلا ضعیف هستند . خیلی چیزها هست که واقعا ناراحتشون میکنه و اذیت میشند . ولی فکر میکنم چیزهای زیادی نباشه که واقعاً خوشحالشون کنه . نه اینکه نباشه . زیاد نیست . اونهایی هم که هست ، سطحی و زودگذر هستند . ... نمیدونم . باید در موردش فکر کرد .

--- پاپ ژان پل دوم درگذشت . خدا رحمتش کنه . خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه . البته خبر یه کمی بیات شده . ولی یک نکته جالب توش بود . روز اول توی اینترنت خوندم که پاپ توی خونه شخصیش درگذشت . بعدش توی اخبار رادیو شنیدم که گفت : پزشک مخصوص پاپ گفته که مرحوم ، براثر شوک عفونی فوت کرده . شوک عفونی یا همون Septic Shock در اثر عفونت شدید که معمولا از یک ارگان در بدن شروع میشه و بعد از مدتی به تمام بدن سرایت میکنه بوجود میاد و خب خطرناک هم هست و البته در مواردی کشنده . نکته جالب اینجاست که این بیماری رو میشه جهان سومی نامید . جایی که تمام امکانات پزشکی و درمانی باشه ، کمتر میشه همچین بیماریهایی رو دید . حتی تو ایران خودمون هم زیاد دیده نمیشه . نه اینکه نباشه . ولی شایع نیست . با داروهای خوب و آنتی بیوتیکهای جدید ، دیگه کمتر پیش بیاد که کسی در اثر شوک ناشی از عفونت بمیره . حالا من نمیدونم توی واتیکان ، اونهم برای بزرگتری شخصیت کاتولیک جهان که البته مقبول همگان هم بوده ، چطور میشه یه همچین بیماریی بوجود بیاد و هیچکسی هم نفهمه و توی خونه مریض رو از پا بندازه ؟! یا پزشکان واتیکان خیلی گاگول تشریف دارند که متوجه بیماری پاپ نشدند ، یا جناب پاپ قصد خودکشی داشته و از درمان و مراجعه پرهیز کرده ، یا اصلا خبر اشتباه بوده ، یا پزشک مخصوص پاپ نفهمیده علت مرگ چی بوده .... یا یا یا . خلاصه مطلب به نظرم جالب بود . و اما در حاشیه خبر تشییع جنازه پاپ اومده بود که روسای جمهور ایران و سوریه با رئیس جمهور اسرائیل دست دادند . وای . خاتمی / اگه به بابات نگفتم ، یه آشی برات نپختم ...

--- از عکسهای اینجا استقبال نشد . دلسردم کردید به خدا . دیگه من باشم براتون عکس بگیرم .

--- یه لینک باحال هم جناب لات اینترنتی برام فرستاد که میگذارم اینجا . ببینیدش . بد نیست . ولی توصیه میکنم دو بار نگاهش کنید .

--- آقا مملکت عجب پیشرفتی کرده بود و ما خبر نداشتیم . تمام مشکلاتمون حل شده بود . فقط مونده بود که نگرشمون به همجنسبازی و همجنسبازان اصلاح بشه که به شکر خدا و با تلاشی که دراین زمینه میشه ، تا مقصد راهی نمونده ! توی یکی از سایتها ، یه مقاله نسبتا بلند و بالایی در این مورد نوشته و داد سخن داده که ... آخرش بگه همجنبازی و همجنسگرایی و بچه بازی ، خوبه! . اونقدر مزخرف بود که درموردش هیچی نگم بهتره .

--- قبل از تعطیلات نوروز ، یه بررسی انجام دادم . توی کتب شعر فارسی ، تقریبا تمام اونهایی رو که میشناسید و خیلی دیگه که شاید به گوشتون خیلی آشنا نباشند ( مگر ادبیاتیهای حرفه ای ) ، کلمات عید و نوروز رو جستجو کردم . بیشتر از ششصد و بیست مورد کلمه عید پیدا کردم . تقریباً همه اونها ، کلمه عید رو برای روز عید قربان استفاده کرده بودند . و نتیجه جستجو برای نوروز ، اگر درست یادم باشه حدود بیست مورد بود که بیشترشون به نوروز خودمون اشاره داشت . و نتیجه اخلاقی : زین پس ، به جای ترکیبِ بیگانه و نامأنوس عیدتون مبارک ، واژه زیبا و فارسی نوروزتون مبارک رو به کار ببرید .

--- رجوع به مطلب اول : چه چیزی شما رو واقعاً و از ته دل خوشحال میکنه ؟ بهش فکر کنید .

+ نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیستم فروردین 1384 و ساعت 22:41 |
و زندگی همچنان ادامه دارد ...........  برای نمایش تصویر بزرگ ، روی آن کلیک کنید

+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه چهاردهم فروردین 1384 و ساعت 23:48 |

ای که از کوچه معشوقه ما میگذری          برحذر باش که سر میشکند دیوارش

از اونجایی که فکر کردم هیچکسی نمیره و عکسها رو ببینه ، تصمیم گرفتم اونها رو یکی یکی بگذارم اینجا . تا چه در نظر آید ...

+ نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه یازدهم فروردین 1384 و ساعت 17:27 |

سلام . سال نو مبارک

** این اولین پست سال جدیده . پس ناله نکنم بهتره ! بگذارید یکی از خاطراتی رو که بارها برام اتفاق افتاده و همچنان خواهد افتاد رو براتون تعریف کنم :

یکی از مشکلاتی که ما توی بیماستان داریم ، اینه که خیلی از مراجعین ما ، آذری هستند . و متاسفانه تعداد زیادیشون ، فارسی بلد نیستند . ( من دارم از حومه تهران گزارش میکنم ! ) خلاصه ؛ پیرمرده یا پیرزنه میاد میشینه و شروع میکنه به ترکی صحبت کردن . من هم که ترکی بلد نیستم . مشکل شروع میشه . من بهش میگم آقا یا خانم ، من ترکی بیلمیرم ، فارسی صحبت کن ، اونهم میگه من فارسی بیلمیرم ... حالا خر بیار و باقالی بار کن . خیلی از وقتها هم این بنده های خدا تنها هستند و کسی نیست که دیلماج بشه . البته بعد از این سالها ، یه چیزهایی از ترکی متوجه میشم ، ولی اگر خیلی تخصصی صحبت کنند ، نه . اینجور مواقع ، مجبور میشیم از یک مترجم استفاده کنیم . ( حالا بماند که در بهترین وضعیت ، مترجم ، 80 % حرفهای من رو متوجه میشه ، بعد 80 % رو به مریض میگه ، مریض 80 % رو میفهمه ، جواب میده ، مترجم هم 80 % متوجه میشه ، بعد توی ترجمه و انتقال 80% رو به من میگه ، احتمالا من هم 80% بیشتر متوجه نمیشم ! ... چه شود ...) اما صحبت اصلی من یه جای دیگه ست . مریض رو به هر جون کندنی که هست ، متوجه میکنم که برو یه نفر بیار که فارسی بلد باشه . باور کنید . چندین بار اتفاق افتاده که مریض رفته با یه نفر دیگه اومده . حالا طرف هم کلی قیافه میگره ! بعد ازش میپرسم خب شما که ترکی بلدید ؟ با لهجه شمالی میگه : اوو ، من ترکی بلد نیستم !!!!!! میخوام بزنم یکی تو سر خودم ، یکی تو سر اون . میگم خب ترکی بلد نیستی ، اومدی اینجا چی رو ترجمه کنی ؟ به همراه مریض میفرستمش بیرون و میگم برو یکی دیگه که ترکی بلده صدا کن . میره با یه نفر دیگه میاد . میگم خب شما که ترکی بلدید ؟ طرف میگه : من فارسی بیلمیرم !!!!! حالا من هم خنده م میگره به کار خودم ، هم عصبی میشم ، ....

ولی خداییش خاطره بامزه ایه . اگر خوشتون نیومد ، بی ذوق هستید .

** کنترل کیفیت !

یکی دیگه از مشکلاتی که همه جای مملکت میشه دید ، مشکل کیفیت کالاهاست . به غیر از کالاهای بهداشتی و خوراکی که وزارت بهداشت ، یه کم - فقط یه کم - روشون کنترل داره ، خدا رو شکر دیگه جاهای دیگه خبری نیست . از صنعت اتومبیل سازی ( که اگر بشه اسمش رو صنعت گذاشت ) گرفته تا جاهای دیگه . یکی از جاهاش هم همین بیمارستان خودمونه ! ( جالبه که وزارت بهداشت روی مواد غذایی کنترل داره ولی روی امر بهداشت و درمان ... ) همین امروز صبح ، یکی از همکاران ، تقریبا به من گلایه میکرد که چرا مریض کم میبینی . فلانی 120 تا مریض دیده . میدونید توی چه مدتی ؟ فقط 3 ساعت ! میشه هر ساعت 40 تا مریض و به عبارت دقیقتر ، هر ۵/۱ دقیقه یک مریض . هیچکسی هم نیست که بیاد بگه : آقا یا خانم ، خرت به چند ؟! نه تنها کسی کنترل کیفی نمیکنه ، بلکه به امثال من که شاید میخوام یه کمی بیشتر دقت کنم و البته یک سوم اون همکار گرامی هم حقوق بگیرم ، گلایه میکنند . تازه اون رو هم تشویق میکنند . بابا خیلی کارمون درسته . همه چیز فله ای شده . تولید چهار چرخ ( که نمیشه بهش گفت ماشین ) ، مریض دیدن ، تولید برنامه های درپیتی تلویزیونی ، روزنامه بستن ... ، البته تولید مثل هم یه زمانی همینجوری بود ! که خوشبختانه - خواسته یا ناخواسته - جلوش گرفته شد .

همه صحبتها که بیمارستانی شد !

یه صحبت دیگه هم دارم که میگذارم برای پست بعدی .

فعلا خدانگهدارتون . پاینده و سربلند باشید .

+ نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه هشتم فروردین 1384 و ساعت 22:21 |