تبليغاتX
تن ها

اگر دشمن شما ، از روشهای غیراخلاقی و به قول معروف ناجوانمردانه در مقابل شما استفاده کنه ؛ به نظر شما ، چقدر حفظ ارزشهای انسانی و اخلاقی در قبال اون مهمه ؟

به عبارت دیگه ، در جنگ ( که البته لازم هم نیست توپ و تانکی در کار باشه ) اگر دشمن شما ، نامردی کرد ؛ شما هم در مقابلش نامردی میکنید ؟

اصلا جایی که اسم جنگ و دشمن به میون میاد ؛ این ارزشها ؛ ارزشی دارند ؟

+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384 و ساعت 20:5 |
سلام

خیلی شنیده بودم که بعضی افراد ، به خاطر مشکلات مالی ، یکی از کلیه هاشون رو میفروشند . ولی ندیده بودم . تا اینکه دیروز دیدم ...

نکته جالبش این بود که این شخص ، یکی از دوستانم بود ...

متاسفم ...

+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384 و ساعت 22:25 |

تفنگ دست گرفتن و جنگیدن - سخته . چون باید جونت رو بگیری کف دستت ...

از پول و مال گذشتن هم سخته . قضاوت سخته . پلیس بودن سخته . معلمی سخته . رفتگری سخته . کارگری تو معدن سخته . رانندگی سخته . سیاستمداری سخته . مهندسی سخته . مکانیکی سخته . چاه کنی سخته . عملگی سخته . آهنگری سخته . مدیریت سخته . نجاری سخته . قاچاق سخته . کشاورزی سخته . ماهیگیری سخته . دزدی سخته ...

اما حرف زدن ... حرافی - اونجوری که زیاد میبینیم - کار سختی نیست . هر چند که خودش تخصص میخواد . ولی خیلی سخت نیست .

حرف سیاسی زدن سخته . نقد اجتماعی سخته . ... اما یه جور دیگه حرف زدن هم داریم که قسمتی از کار ما رو تشکیل میده . ببینم از همه اونهایی که اون بالا اسم بردم و خودشون فکر میکنند که کارشون خیلی سخته ؛ یه مرد پیدا میشه که بیاد و این کار رو انجام بده ؟!

هر کسی مردشه ، بسم الله :

-- میخوای به مرد جوونی که روبه روت ایستاده و زن و بچه ش رو که جلوی چشمش یک نفر با ماشین زیر گرفت و فرار کرد ، بگی که : دختر یکساله ت له شده و مرده ، زنت هم ضربه مغزی شده و تا یکی دوساعت دیگه میمیره .

-- میخوای به خانواده جوون رعنایی که نیم ساعت پیش به علت سردرد آوردندش به بیمارستان و نگران پشت در اتاق احیاء منتظرند که بیایی بیرون و خبر خوب بهشون بدی ؛ به زنش که شش ماه بیشتر از ازدواجشون نمیگذره ؛ به پدر پیرش ؛ به مادر فرتوتش که چشمهاش هم مثل دستهاش از نگرانی میلرزه ؛ و به بقیه همراهانش ، بگی که جوونتون به علت پاره شدن یکی از رگهای مغزش ، مرد .

-- میخوای به مرد میانسال افغانی که زنش رو به علت مننژیت شدید آورده بیمارستان و تاصبح کنار تختش بوده و دستش رو گرفته بوده ، بگی که دستش رو ول کن ، زنت مرده .

-- میخوای به پسر 18 ساله و دختر 16 ساله ای که پدر هم ندارند ؛ خبر بدی که مادرتون به علت سکته قلبی فوت کرده .

-- میخوای به زن جوونی که قراره تا 15 روز دیگه اولین بچه ش رو به دنیا بیاره ، بگی که شوهرت سکته کرده و مرده .

-- میخوای به یه مرد بگی که پسر بچه 7 ساله ت اونقدر تو آتیش بوده که حتی استخوانهاش زده بیرون .

-- میخوای به مرد میانسالی که تو تصادف ، استخوان رانش شکسته ، بگی که پسر 10 ساله ت که همراهت بوده و الان پشت ماشین نیروی انتظامیه ، اونقدر ضربه خورده که محتویات جمجمه ش توی پلاستیک کنارشه و حتی اگر ببینیش هم ممکنه نشناسیش .

و این داستان ، هر روز ادامه داره ...

مرد پیدا میشه ؟ بسم الله ...

+ نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384 و ساعت 19:3 |
دید دیاب رگید روج  
+ نوشته شده توسط سهیل در شنبه سوم اردیبهشت 1384 و ساعت 12:46 |

گفتم : تنفر هم برای زندگی لازمه ؛ همونقدر که عشق لازمه .

گفت : هر دوشون ، دو روی یک سکه هستند .

گفتم : عشق و تنفر باید کنترل شده باشه . یعنی اینکه ما باید اول بخواهیم عاشق چیزی باشیم یا ازش منتفر باشیم ؛ بعد عاشق یا متنفر بشیم .

گفت : مگه دست خودمونه ؟

گفتم : سپردن خود به دست سرنوشت ، ابلهانه ست . ما به چیزی میرسیم که میخواهیم . دست آوردهای اتفاقی ، معمولاً به دردبخور نیستند .

گفت : تولد و مرگ ما که اتفاقیه . زندگیمون هم دستخوش اتفاقاته .

گفتم : باید عاشق زیبایی شد ؛ نه زیبا .

گفت : زیبایی رو باید توی زیباها جستجو کرد .

گفتم : زیباها زنده هستند ، پس عاشق زنده ها نباید بود . چون زیباییشون به باد بنده .

گفت : قبوله .

...

+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه دوم اردیبهشت 1384 و ساعت 22:14 |
کی میاد یه نخ سیگار با هم بکشیم ؟
+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه دوم اردیبهشت 1384 و ساعت 17:25 |