دانه ی فلفل سیاه و خالِ محبوبان سیاه ؛ هردو جانسوزند ، اما این کجا و آن کجا
پریشب بیمارستان بودم . نصفه های شب همراه یکی از بیمارانِ اورژانس ، میاد میگه که از توی دستشویی ، صدای بچه میاد ! یکی از پرستارها میره ببینه چه خبره . میبینه یه خانمی رفته توی توالت ، زایمان کرده ، بچه رو پیچیده توی یک پارچه و انداخته توی سطل زباله و رفته !! بله . باور کنید . پسر بچه سالم و تپل مپل .
من گیج شدم . نمیدونم چه میزان انرژی باید به یک نفر وارد بشه که همچین کاری کنه . یا چقدر انرژی باید داشته باشه که بچه ش رو بگذاره توی سطل آشغال و بره . یا چقدر عوضی باید باشه اون آدم . اگر بشه اسمش رو آدم گذاشت .
بچه ای که توی توالت به دنیا بیاد ، به طور حتم بچه چهارم یا پنجم یا بیشتره . بعید به نظر میرسه که بخواد حرومزاده باشه . یعنی ترس از آبرو در کار نبوده . هر چند که باز هم اون ترس ، نباید به همچین جایی ختم بشه . اگر قبلاً این وبلاگ رو خونده باشید ، از یه پسربچه که سوخته و مرده بود براتون گفته بودم . و از واکنش مادرش . همچین رفتاری توی حیوانات هم به ندرت دیده میشه . حادثه چندش آوریه . نه ؟
حالا بگذارید یه جور دیگه به مسئله نگاه کنیم . نگاه مقایسه ای :
این پسر بچه که داستانش رو گفتم ، زندگی رو از توی سطل زباله شروع کرد . بدون اینکه خودش بخواد یا تاثیری توی نحوه شروع زندگیش داشته باشه . از اونطرف ؛ یکی دیگه رو در نظر بگیرید که توی یکی از بیمارستانهای لوکس تهران و البته به طریقه سزارین چشم به این دنیای قشنگ! باز میکنه . اولی رو چند روزی توی بیمارستان مراقبت میکنند . بعدش به نیروی انتظامی و بعدش بهزیستی و نهایتاً به شیرخوارگاه میره . دومی با هزار سلام و صلوات و گوسفند قربونی جلوی پاش ، به خونه میبرند . اولی برای همیشه از داشتن سینه گرم مادر و سایه پدر محرومه . دومی روزی صد بار مورد محبت و قربون صدقه مادر و پدر و مادر بزرگ و خاله و دایی و عمه و ... قرار میگیره . اولی با آب قند و شاید هم گاه گاهی شیر خشک دوران نوزادی رو پشت سر میگذاره و با نون خالی دندون در میاره و با خوراک لوبیا راه میافته . دومی رو با انواع و اقسام مکملهای غذایی بزرگ میکنند و سرلاک و سانستول و آب پرتغالش به موقع ریخته میشه تو حلقش ... تا اینجا هیچکدوم از این بچه ها نقشی در زندگیشون نداشتند . اما بعدش چی ؟ اولی رو میفرستند مدرسه پرورشگاه . دومی رو هر روز با آژانس میبرند مدرسه غیرانتفاعی . اولی مواقع بیکاری مجبوره کار کنه . دومی میره کلاس موسیقی و زبان و رقص . اولی گِل بازی میکنه . دومی با کامپیوترش ور میره . اولی همیشه پشت درهاست اما برای دومی هیچ دری بسته نیست . اولی فقط چهاردیواری پرورشگاه و مدرسه رو میبینه . و شاید کارگاهی که توش مجبوره کار کنه . دومی رو با ماشین کولردار و هواپیما میبرند شمال و جنوب و شرق و غرب . اولی با یه عروسک یا ماشین پلاستیکی بزرگ میشه . دومی هر از چندگاهی ، اسباب بازیهای کهنه ش رو که دلش رو زده ، میرزه سطل آشغال . اولی دوران جوانی رو به حمالی مفت میگذرونه . دومی به پارتی . اولی شبها خواب مادرش رو میبینه که صورت نداره . دومی خواب ماهیهای آنجل تو آکواریوم رو . اولی ... دومی ... اولی ... دومی ... اولی به سن ازدواج که رسید ، سعی میکنه فکر کنه که اصلاً ازدواج کار خوبی نیست . چون همه میفهمند که پدر و مادر نداره . برای دومی صد نفر کاندید ازدواج میشند و نهایتاً یه نفر از غربال رد میشه . اولی ... دومی ...
این بچه ها چقدر توی زندگی و آینده شون نقش داشتند ؟ اولی میشه بیجه و مستحق اعدام . دومی میره دانشگاه و شایسته زندگی . من نمیدونم به چه چیزمون مینازیم ؟ آدمیم ؟ انسانیم ؟ ایرانی هستیم ؟ مذهبی هستیم ؟
نمیخوام خیلی شورش کنم . ولی باید بدونیم که همه ما توی سرنوشت اون بچه که توی سطل زباله به دنیا سلام کرد ، موثر هستیم و بودیم . ولی چقدر از این جریان خبر داریم و چقدر نقش مثبت داشتیم ؟
بهتره ترمز کنم ...
مردمِ دریا کنار و مردمِ دروازه غار ؛ هردو عریانند اما این کجا و آن کجا
+ نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384 و ساعت
0:19 |