تبليغاتX
تن ها
* یکی از دوستان خوب من ، در سوگ عزیزش به غم نشسته . برایش آرزوی صبر دارم ...

* پائیزم را که همه برگ بود

در خاطره پیچیدم

و آنرا به باد سپردم

پائیز من

دریچه بود

پائیز من

انتظار بود

کسی باور نکرد

غریبه ای نبود تا آشنایی باشد

خورشید را به ابرهای سیاه فروختم

به بهای یک قطره اشک

و از اشک

مردابی بود

برای رویش نیلوفر

چه تاریک بودم که در آن قحط آفتاب

روشنائی را به زنجیر کشیدم

چه بی بهار بودم که در آن انجماد

شعله را در قفس چوبیم کاشتم

صدای حضور آشنای تو

اما - در رویای مبهم تنهائیم پیچید

رویایی که شاید رو به پایان بود

و از آن لحظه تا بهار

تنها یک ترانه بود

یک خواب

یک زمزمه

و کسی آشنا

از پائیز من گذشت

...                                     ترانه

 

+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه سی و یکم تیر 1384 و ساعت 14:22 |
یه نفر به نوشی کمک کنه ....
+ نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384 و ساعت 17:17 |
* جالبه . مصاحبت با من رو به خانم بازی فروخت !

گاهی اوقات - فرکانسهای ضعیف - معانی بسیار قدری دارند

* و البته امروز رو فراموش نخواهیم کرد . چرا ؟

کسانی هستند که به خاطر ما نیستند و کسانی نیستند که به خاطر ما هستند

...

و باز هم نگاهی به درهای بسته . راستی پشت این درها ، دیواری سخت ایستاده ؟

* خیلی بده که آدم به خودش بدهکار باشه . خیلی ...

+ نوشته شده توسط سهیل در شنبه هجدهم تیر 1384 و ساعت 23:29 |

دانه ی فلفل سیاه و خالِ محبوبان سیاه ؛ هردو جانسوزند ، اما این کجا و آن کجا

پریشب بیمارستان بودم . نصفه های شب همراه یکی از بیمارانِ اورژانس ، میاد میگه که از توی دستشویی ، صدای بچه میاد ! یکی از پرستارها میره ببینه چه خبره . میبینه یه خانمی رفته توی توالت ، زایمان کرده ، بچه رو پیچیده توی یک پارچه و انداخته توی سطل زباله و رفته !! بله . باور کنید . پسر بچه سالم و تپل مپل .

من گیج شدم . نمیدونم چه میزان انرژی باید به یک نفر وارد بشه که همچین کاری کنه . یا چقدر انرژی باید داشته باشه که بچه ش رو بگذاره توی سطل آشغال و بره . یا چقدر عوضی باید باشه اون آدم . اگر بشه اسمش رو آدم گذاشت .

بچه ای که توی توالت به دنیا بیاد ، به طور حتم بچه چهارم یا پنجم یا بیشتره . بعید به نظر میرسه که بخواد حرومزاده باشه . یعنی ترس از آبرو در کار نبوده . هر چند که باز هم اون ترس ، نباید به همچین جایی ختم بشه . اگر قبلاً این وبلاگ رو خونده باشید ، از یه پسربچه که سوخته و مرده بود براتون گفته بودم . و از واکنش مادرش . همچین رفتاری توی حیوانات هم به ندرت دیده میشه . حادثه چندش آوریه . نه ؟

حالا بگذارید یه جور دیگه به مسئله نگاه کنیم . نگاه مقایسه ای :

این پسر بچه که داستانش رو گفتم ، زندگی رو از توی سطل زباله شروع کرد . بدون اینکه خودش بخواد یا تاثیری توی نحوه شروع زندگیش داشته باشه . از اونطرف ؛ یکی دیگه رو در نظر بگیرید که توی یکی از بیمارستانهای لوکس تهران و البته به طریقه سزارین چشم به این دنیای قشنگ! باز میکنه . اولی رو چند روزی توی بیمارستان مراقبت میکنند . بعدش به نیروی انتظامی و بعدش بهزیستی و نهایتاً به شیرخوارگاه میره . دومی با هزار سلام و صلوات و گوسفند قربونی جلوی پاش ، به خونه میبرند . اولی برای همیشه از داشتن سینه گرم مادر و سایه پدر محرومه . دومی روزی صد بار مورد محبت و قربون صدقه مادر و پدر و مادر بزرگ و خاله و دایی و عمه و ... قرار میگیره . اولی با آب قند و شاید هم گاه گاهی شیر خشک دوران نوزادی رو پشت سر میگذاره و با نون خالی دندون در میاره و با خوراک لوبیا راه میافته . دومی رو با انواع و اقسام مکملهای غذایی بزرگ میکنند و سرلاک و سانستول و آب پرتغالش به موقع ریخته میشه تو حلقش ... تا اینجا هیچکدوم از این بچه ها نقشی در زندگیشون نداشتند . اما بعدش چی ؟ اولی رو میفرستند مدرسه پرورشگاه . دومی رو هر روز با آژانس میبرند مدرسه غیرانتفاعی . اولی مواقع بیکاری مجبوره کار کنه . دومی میره کلاس موسیقی و زبان و رقص . اولی گِل بازی میکنه . دومی با کامپیوترش ور میره . اولی همیشه پشت درهاست اما برای دومی هیچ دری بسته نیست . اولی فقط چهاردیواری پرورشگاه و مدرسه رو میبینه . و شاید کارگاهی که توش مجبوره کار کنه . دومی رو با ماشین کولردار و هواپیما میبرند شمال و جنوب و شرق و غرب . اولی با یه عروسک یا ماشین پلاستیکی بزرگ میشه . دومی هر از چندگاهی ، اسباب بازیهای کهنه ش رو که دلش رو زده ، میرزه سطل آشغال . اولی دوران جوانی رو به حمالی مفت میگذرونه . دومی به پارتی . اولی شبها خواب مادرش رو میبینه که صورت نداره . دومی خواب ماهیهای آنجل تو آکواریوم رو . اولی ... دومی ... اولی ... دومی ... اولی به سن ازدواج که رسید ، سعی میکنه فکر کنه که اصلاً ازدواج کار خوبی نیست . چون همه میفهمند که پدر و مادر نداره . برای دومی صد نفر کاندید ازدواج میشند و نهایتاً یه نفر از غربال رد میشه . اولی ... دومی ...

این بچه ها چقدر توی زندگی و آینده شون نقش داشتند ؟ اولی میشه بیجه و مستحق اعدام . دومی میره دانشگاه و شایسته زندگی . من نمیدونم به چه چیزمون مینازیم ؟ آدمیم ؟ انسانیم ؟ ایرانی هستیم ؟ مذهبی هستیم ؟

نمیخوام خیلی شورش کنم . ولی باید بدونیم که همه ما توی سرنوشت اون بچه که توی سطل زباله به دنیا سلام کرد ، موثر هستیم و بودیم . ولی چقدر از این جریان خبر داریم و چقدر نقش مثبت داشتیم ؟

بهتره ترمز کنم ...

مردمِ دریا کنار و مردمِ دروازه غار ؛ هردو عریانند اما این کجا و آن کجا

+ نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384 و ساعت 0:19 |