تبليغاتX
تن ها
و اینچنین ، نیمه ی آخر زندگی را نرم نرمک سقوط میکنیم ...
+ نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 و ساعت 10:20 |

- یادمه دوران جوانی ، یه رفیقی داشتیم که همچین بفهمی نفهمی ، مغزش ۳ کار میکرد . شدیداً توی توهم بود ( مثل هوتی خان! ) خیلی جالب بود . هر چیزی که دلش میخواست توی دود سیگارش میدید . یه داستانهایی رو برای ما به جای خاطره تعریف میکرد - و آنچنان هم ماهرانه و با ذکر جزئیاتش میگفت - که اولش ما هم باورمون میشد . اما بعدها دوزاریمون افتاد که این بابا شدیداً توی خیالات خودشه . اما نکته جالب این بود که اون خاطرات مجازی ، برای این رفیقمون ، واقعاً وجود داشت و باهاشون کلی حال میکرد . الان هم اگر نگاه کنیم ، کم نیستند آدمهایی که توی توهم زندگی میکنند . اما تفاوت کار اینجاست که رویاپردازی اون دوست ما محدود میشد به چند تا دوست و رفیق که دورش بودند . که تازه ضرری هم برای کسی نداشت . اما بعضیها ، با توهماتشون به عده زیادی لطمه میزنند ...

- هر دم از این باغ بری میرسد . چی شده ؟ هیچی . یه جایی ، یه نفر رو از سمتی که داشت خلع کردند . بعد که دنبال کاندید میگشتند برای جانشینش ، همون بنده خدا دوباره کاندید شد ! میگم نکنه توی آب شهر یه چیزی ریخته باشند ؟!!

- آزمایش مریض رو نگاه کردم . با آزمایش یک ماه قبلش مقایسه کردم و گفتم : خب ، خانم ، خوشبختانه کم خونی شما کمتر شده و داروها اثر خوبی داشته . ولی باید درمان رو تا چند ماه دیگه ادامه داد . بعدش هم براش داروهاش رو نوشتم . موقعی که میخواست بره ، پرسید : راستی چی بخورم ، چی نخورم ؟ گفتم : نیازی به رژیم درمانی خاصی ندارید . باید یه رژیم غذایی معمول داشته باشید که البته کامل باشه . خصوصا گوشت قرمز باید توی غذاهاتون باشه . بلند شد و همینطور که در رو باز میکرد ، لبخند تلخی زد و گفت : گوشت قرمز ؟ ۲-۳ سالی میشه که نخوردیم . گرونه ... و در رو پشت سرش بست و رفت ...

- پسره با پدرش ( که نمیخوام بگم کجایی بوده ) داشتند میرفتند کانادا . پسره به باباش میگه : بابا ، نمیشد ما هم مثل همه با هواپیما میرفتیم کانادا ؟ باباش جواب میده : حرف نزن پسر ، فقط شنا کن !

- این روزها مواظب خودتون باشید  آنفولانزا نگیرید . اگر حال داشتم یه روزی فرق آنفولانزا با سرما خوردگی رو براتون مینویسم .

+ نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 و ساعت 0:3 |
ز دل برآمدم و کار بر نمی آید                           ز خود به در شدم و یار در نمی آید

مگر به روی دلارای یار من، ورنه                        به هیچ روی دگر کار بر نمی آید

فدای دوست نکردیم نقد جان،و دریغ                  که کار عشق، زما ، این قدر نمی آید

بسم حکایت دل هست با نسیم سحر               ولی ز بخت من امشب سحر نمی آید

و شست صدق گشادم هزار تیر دعا                   وز آن هزار ، یکی کارگر نمی آید

قد بلند تورا تا به بر نمی گیرم                           درخت کام و مرادم به بر نمی آید

درین خیال به سر شد زمان عمر و هنوز              بلای زلف درازت به سر نمی آید

چنان به حسرت خاک در تو میمیرم                    که آب زندگی ام در نظر نمی آید

زبس که شد دل حافظ رمیده از همه کس            کنون زحلقه ژاله به در نمی آید

+ نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه نوزدهم دی 1384 و ساعت 21:52 |
امان از این همه حرف که مونده بیخ گلو ...
+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه هجدهم دی 1384 و ساعت 23:42 |