تبليغاتX
تن ها

امروز - از سر اجبار - داشتم میرفتم جایی . از روی اتفاق ، مسیرم ، همونجاهایی بود که بیست سال قبل - وقتی نوجوان ، یا جوان بودم - توی این ایام ، پاتوق من بود . شرق تهران . و برخوردم به دسته های عزاداری . یه جورایی برام تداعی خاطرات شد . پیش خودم مقایسه کردم . اون زمان رو با حالا . چیزهایی که اون موقع میشد دید و چیزهایی رو که حالا میدیدم . و اینجا میخوام اشاره ای به این قیاس داشته باشم :

- تعداد افرادی که توی این مراسم شرکت داشتند .

- قیافه افراد .

- و از روی قیافه افراد ؛ نگاه افراد و نیت افراد و ...

- گردانندگان مراسم .

- امکاناتی که فراهم شده بود .

...

یزید ، یکبار امام حسین رو شهید کرد . ما هر روز ...

فکر نمیکنم راه بهتری برای خراب کردن اعتقادات - از این که اجرا میشه - وجود داشته باشه .

ما پیش خودمون خیال میکنیم که باید توی این بازی برنده باشیم . درصورتی که توجه نداریم که همه ، به بازی گرفته شدیم .

+ نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 و ساعت 23:17 |
- بدون عنوان

- جالبه . گاهی من ، چیزهایی رو اینجا مینویسم که مطمئن هستم اون مخاطب خاص - هیچوقت - نخواهد خوند .

- آقا جون . خانم جون . به خدا ، به پیر ، به پیغمبر ، من سفیه نیستم ، نابالغ نیستم . نیازی به کمک ندارم . من نمیدونم چرا مردم توی مسائل خصوصی آدم - که ازش اطلاعات کافی هم ندارند - دخالت میکنند . میدونم . دلتون میسوزه ، خیر من رو میخوایید ، از روی محبتتونه . ولی وقتی حرفهاتون رو میشنوم و مودبانه ازتون میخوام که ادامه ندید ، دیگه تمومش کنید . هیچ کسی به اندازه خود من به مشکلات من واقف نیست . هیچ کسی بیشتر از خودم ، دلش به حال من نمیسوزه . شما رو به خدا بس کنید . اونوقت میگید چرا گوشه گیر میشی . چرا از جمعیت فرار میکنی ...

- خیلی میترسم از اینکه تموم بشم . شاید بزرگترین ضربه ، این باشه که یه نفر برای دیگران - یا دیگری - تموم بشه .

- آی ، شماهایی که میدونم هیچوقت اینجا رو نمیخونید . بخندید . توی دلتون بخندید . نه ، اصلا بلند بلند بخندید ، فکر کنید که خوب خرش کردم ...

- و هزار حرف ناگفته ...

+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه چهاردهم بهمن 1384 و ساعت 19:54 |
این روزها - توی این سرما - بد نیست یه کمی از سرماخوردگی و آنفولانزا بنویسم . شاید خیلی ها اشتباه میکنند و بیشتر موارد سرماخوردگی رو به جای آنفولانزا میگیرند .

البته هر دو جزو بیماریهای ویروسی هستند که دستگاه تنفس فوقانی و گاهی تحتانی ( ریه ها ) رو مبتلا میکنند . علائم خارج از سیستم تنفسی هم گهگاه دارند . یه جدول که البته خیلی کامل نیست براتون میگذارم که تفاوت بین اونها رو متوجه بشید :

علائم بالینی آنفولانزا سرما خوردگی
علائم پیش درآمد ندارد یک روز یا بیشتر
شروع ناگهانی تدریجی
تب ۳/۳۸ تا ۳۹ در بالغین نادر
سردرد ممکن است شدید باشد نادر
درد عضلانی معمول است و اغلب شدید متوسط
خستگی مفرط معمول هرگز
خستگی/ضعف ممکن است بیشتر از ۲ هفته باشد متوسط
ناراحتی گلو شایع گاهی/اغلب
عطسه گاهگاهی معمول
التهاب بینی گاهگاهی معمول
سرفه معمول و خشک متوسط و منقطع/مزاحم

نکته مهم اینه که بیشتر از درمان - تشخیص مهمه . به خاطر اینکه درمان خاصی - به جز درمانها علامتی - اغلب نیاز نیست . ولی در صورت تشخیص آنفولانزا ، اقدامات جدی برای جلوگیری از اپیدمی و سرایت به دیگران باید انجام داد .

و نکته دیگه ای که بد نیست بدونید اینه که رژیم غذایی خاصی در هیچکدوم نیاز نیست . البته به خاطر حساس شدن مخاط تنفسی ، بهتره که از غذاهای بودار کمتر استفاده بشه . و البته از اونجایی که - خصوصا در بچه ها - مشکلات گوارشی هم دیده میشه ، بهتره که غذاهای سبک که هضم اونها آسونه برای بیمار درست بشه .

نیازی به یادآوری نیست که طریقه انتقال بیماری ، اکثرا به صورت فرد به فرد و از طریق قطرات ریز ناشی از سرفه و عطسه است .

درمان : کاهش علائم بیماری . به جز در موارد خاص ... البته گفته شده که مصرف ویتامین C در پیشگیری و کاهش علائم و طول بیماری موثره .

و البته از همه مهتر اینکه اگر سرما خوردید یا آنفولانزا گرفتید ، به پزشکتون مراجعه کنید .

 

+ نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه دهم بهمن 1384 و ساعت 23:34 |

یکی از بچه هاش تو جبهه شهید شده بود . یادم نیست مریضیش چی بود . ولی از قیافه ش پیدا بود که خسته ست . میگفت سال آخر دانشگاه بود که رفت جبهه و بعد از چند ماه خبرش رو آوردند . شوهرش هم چند سال پیش مرده بود . نمیدونم علتش رو گفته بود یا نه . چند روز پیش که اومد پیشم ، خواستم اینجا بنویسمش . اون یکی پسرش هم توی جبهه، هم موجی شده بود هم شیمیایی . امروز دوباره اومد پیشم آزمایشش رو نشون بده . دفعه قبل گفته بود که پسرش رو از کار هم دارند اخراج میکنند . از قیافه ش میشد فهمید که همه مریضیش خستگیه . عروسش وقتی دیده بود که شوهرش هم موجیه و هم شیمیایی ، طلاق گرفته بود و رفته بود . میگفت حتما خدا داره امتحانم میکنه میخواد ببینه چقدر تحمل دارم . پسرش سه تا بچه داشت که الان نگهداری بچه ها هم با اون بود . میگفت تا حالا سه تا بچه یتیم خودم رو بزرگ کردم . حالا باید نوه هام رو بزرگ کنم . میشد فهمید که یه جورایی داره از خدا پیش من درد دل میکنه . گفت که دارم پسرم رو میبرم بستری کنم . پیش روانیها . وقتی داشت از در میرفت بیرون ، من رو دعا کرد .

دعای اون پیرزن رو با دنیا عوض نمیکنم ...

+ نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه ششم بهمن 1384 و ساعت 22:11 |