یادم بود که بعد از زلزله ی بم - چیزی نوشتم . ولی نمیدونستم کجا گذاشتم . توی اساس کشی ، پیداش کردم . ولی باز گمش کردم . تا اینکه امروز - دوباره - پیداش کردم . البته ، ناگفته نماند که دنبال چیز دیگری میگشتم که پیداش نکردم
........ :
دشت ، سرسبز
رود ، پرآب
همه گلها عاشق
بوی خوب سبزی ، دست نرم باران
همه چیز آنجا بود
کودکان رویا ، همه میخندیدند
این چه شهری ست که در آن همه حسرتها مردند ؟!
ناگهان برقی زد
شاپرکها همه رفتند
آسمان شد بیرنگ
کودکی دیدم درخواب
خانه ها سقف نداشت
خانه ها !!
خانه ای زنده نبود
از درون سرد شدم
آسمان مشکی بود
مادری را دیدم
که به خود فکر نکرد
کودکش را پوشاند
ولی افسوس که دست تقدیر
هردو را با خود برد
هر دو را میدیدم
کودکی شش ساله ، موی مادر چون شب
بوی خرما آمد
گویی آن نخل بلند دم حوض
به چنین غربت معصومانه
تا ابد میگرید
همه جا ماتم بود
ولی انگار نگاه دل من
پی صبحی میگشت
صبح نزدیک است
نه
صبح آمد
چو شعاعی از نور
نه که از شرق
که از بالا بود